سيد محمد باقر برقعى

2949

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فريب دهر هر بامداد سر چو ز بستر برآيدم * اندوه روز رفته به خاطر در آيدم بينم كه باز شادى و راحت ز من گريخت * تا اين گريز پاى كجا در بر آيدم شب رفت و دل به سينه مرا مىتپد كه باز * روز آمد و هزار غم ديگر آيدم ديروز رفت و انده او همچنان به‌جاست * امروز بار تا چه بلا بر سر آيدم هر روز با گذشتن شب دارم اين اميد * روزى مگر ز روز دگر بهتر آيدم دارم دريغ و درد كه هر روز بىدريغ * غمهاى تازه بر دل غم‌پرور آيدم هر روز من به حسرت روز گذشته رفت * آينده نيست جز كه همان منكر آيدم شب با همه سياهى و سنگينى و سكوت * بهتر ز روز روشن حيلت‌گر آيدم سرمىكشد چو تيغ سحر از نيام شب * گويى پيام مرگ ز بام و در آيدم مژگان واژگونهء خورشيد بامداد * چونان بود كه راست به دل نشتر آيدم هر صبحدم شعاع زراندود آفتاب * تيريست از كمين كه به چشم اندر آيدم روز شباب و شادى من با شتاب رفت * اى واى اگر كه عمر چنين بر سر آيدم آيينه‌ام غبار غم جاودان گرفت * باشد به پاكسازى اسكندر آيدم من راست بر وفايم و زين واژگون سپهر * باور نداشتم كه چنين كيفر آيدم خوردم فريب دهر و دريغا هنوز هم * زين بىوفا حديث وفا باور آيدم گفتم كه در لواى فضيلت شوم مگر * زين رهگذر بزرگى جاه و فرّ آيدم سودم به پيشگاه سخن جبههء نياز * گفتم مگر كه طبع سخن‌گستر آيدم خواندم به قدر همّت خود نظم و نثر را * باشد كه لفظ و معنا فرمان‌بر آيدم هر شب كتاب ، مونس من بود تا به صبح * بد تا كه فضل و دانش افزونتر آيدم آن همنشين جان كه سخن بود نام او * بگرفت سايه از سروكى ديگر آيدم اميد خير داشتم از فنّ شاعرى * كى بود باورم كه از اين فن شرّ آيدم گفتم شراب شعر مگر مستى آورد * غافل كه جاى مستى دردسر آيدم با آتشى كه در دل من شعله مىكشيد * بر سر روا نبود كه خاكستر آيدم جان تا كه بىشكيب و گران‌بار دردهاست * از دل چگونه شعر چو شكّر برآيدم تا بانگ واىواى بود گوشوار گوش * در گوش كى نوازش را مسگر آيدم من زادهء شكستم و پروردهء ملال * جز رنج اين كريوه كجا درخور آيدم